سرانجام پس از ماه ها انتظار آقای سید محمد خاتمی برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری اعلام آمادگی کرد. اعلام نامزدی ایشان همان و آغاز حملات تخریبی و تهدیدی تندروهای جناح مقابل همان. یکی از شدیدترین این تهدیدها در روزنامه تندرو کیهان رقم خورد که در آن آقای خاتمی تهدید به مرگ شده بود.
شما که می گویید آقای خاتمی هیچ بختی برای پیروز شدن ندارد از چه چیز می ترسید که این گونه بر او می تازید؟ شما که می گویید خیال تان برای انتخابات بعدی راحت است و مردم به شما اقبال دارند از چه چیز می ترسید که این گونه بی محابا سیل تهمت ها و تهدیدها را به سوی ایشان روانه کرده اید؟
سیدی که ما می شناسیم از تهدید و تهمت نمی ترسد و با صلابت تمام در انتخابات شرکت می کند و تهمت و تهدیدهای تندروها نتیجه عکس خواهد داد.خاتمی اگر از تهدیدها و تهمت ها می ترسد در خرداد سال ۱۳۷۶ نامزد نمی شد.
اگر شما قایل به رای مردم هستید به رای مردم گردن نهید و اجازه دهید آن ها در انتخابات آزاد رییس جمهور دلخواه شان را برگزینند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 14:17  توسط نقی عبدالجوادی دستجردی
|
ياد دوران مدرسه و دوستان آن دوران به خير. ياد آموزگاران ، معلمان و دبيران آن دوران به خير. نه دغدغه نان بود و نه دغدغه فردا. با اين که از اول راهنمايي تا پايان دوران دبيرستان کشور درگير جنگ بود ولی دغدغه ای نداشتم. چون دغدغه کودک و جوان دغدغه بازی و تفريح است نه فکر نان. ياد شهيدان بزرگوار همکلاسی ام جمال الدين اشرف ، فريد اشرفی ، علی آل بويه ، رضا رحيملو ، مجيد رهنما و ديگر شهيدان بزرگواری که سلام و عليکی با هم داشتيم ولی نامشان را به خاطر ندارم به خير.
ياد خانم مجلل ، خانم عبدلی ، خانم مقدم ، خانم چاقری و خانم زنگی آبادی به خير. اين بزرگواران ، آموزگاران پايه اول تا پنجم من بودند. کسانی که خواندن و نوشتن را به من آموختند. خانم زنگی آبادی اهل کرمان بود و آن موقع در تهران دانشجو بود و برای اين که خرج تحصيل اش را در آورد در دبستان ما تدريس می کرد.
ياد معلم گرامی آقای سيد حسن تهامی در دوران راهنمايي به خير. معلمی که چون شمع می سوخت تا چراغ دانش را در دل ما روشن کند. هر چند او تمايلات چپی داشت و من با نظرات اش مخالف بودم. ولی او دوست بچه ها بود و بچه دوست او. من نيز دوست اش داشتم. ياد معلم عزيزم آقای مسعود پرتو به خير. ايشان معلم دينی و پرورشی من در دوران راهنمايي بود و زحمت های زيادی برای بچه های مدرسه کشيد. ياد مدير عزيزم آقای احمد خلفی به خير.
ياد دبيران زحمت کش و مهربان آقايان عبدموسوی ، حريرچی، عزيزی، حق دوست، عليزاده، عارفيان، بسطام و بقيه دبيران زحمت کشم به خير که هر چه دارم به خاطر زحمات آن ها دارم.
چه روزهای خوبی بود آن روزها.
ياد بچه های باصفای نازی آباد به خير. دوستان بچه محل ام که هم بازی من بودند. ياد شهيد بزرگوار حسين فراشی قمی همسايه خوبم به خير. هنوز جشن تولدش را به ياد دارم. ايشان ما را به خانه اش مهمان کرد بدون اين که کسی بداند جشن تولدش می باشد و هيچ کس کادويي نخريده بود. اين هم از بزرگواری ايشان بود که نمی خواست ما را به زحمت بيندازد. درست چهار ماه بعد از تولدش بودکه خبر شهادتش را شنيديم.
حيف که آن دوران زود گذشت و ديگر باز نمی گردد. فقط خاطره ای می ماند و افسوسی که چه زود گذشت.
ديروز (آدینه) که برای خواندن فاتحه ای برای مادرم به بهشت زهرا رفته بودم به آرامگاه شماری از شهيدانی که می شناختم و سلام و عليکی با آن ها داشتم نيز سری زدم و فاتحه ای خواندم. اين شد که با ياد آن دوران اين چند خط را نوشتم. ياد باد آن روزگاران ياد باد.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 12:53  توسط نقی عبدالجوادی دستجردی
|
گفتم : انقلاب سی ساله شد
گفت : الهی سد ساله شه
گفتم : حالا بايد براش دستی بالا بزنيم
گفت : منظورت چیه؟ چه کار کنیم؟ شوهرش بدیم یا براش زن بگیریم
گفتم : حداقل کاری که می تونیم براش بکنیم اینه که طلاقش ندیم. دستی به سر و روش بکشیم و غبارهای برگرفته اش را بزداییم. مگر نه این است که ما هزينه های زیادی براش کردیم. براش خون دادیم. براش خون دل خوردیم
گفت : درست. همه این کارها را کردیم
گفتم : تو راضی می شی ولش کنیم
گفت : نه
گفتم : پس بیا درمانش کنیم. ما انقلاب نکردیم تا به این راحتی از دستش بدیم. برای درمان آن هم باید او را به اهلش بسپاریم
گفت : منظورت چیه ؟ یعنی دوباره انقلاب کنیم؟
گفتم : نه. منظور من این نیست
گفت : پس چگونه اونو به اهلش بسپاریم؟
گفتم : با شرکت در انتخابات. نشستن و غر زدن دردی را دوا نمی کند. باید اکثریت خاموش رو به صحنه آورد تا در انتخابات بعدی ریاست جمهوری شرکت کنند. راهش اینه. مگر ندیدی چهار سال قبل چه شد؟
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:17  توسط نقی عبدالجوادی دستجردی
|
گفت : انقلاب سی ساله شد.
گفتم :گفتم آره. چه زود گذشت. انگار همين ديروز بود.چه روزهای پرشوری بود.
گفت: واقعا پر شور بود. مردم چه قدر خوب شده بودند. همه به هم کمک می کردند
گفتم : مردم ما هميشه خوب اند و هميشه به هم کمک می کنند.
گفت : نه بابا. مردم اين دوره و زمانه ديگر خوب نيستند. مردم عوض شده اند و همه به فکر منافع خودشان هستند. آن موقع مردم چيز ديگری بودند. خيلی مهربان بودند
گفتم : شايد. ولی اين مردم همان مردم هستند. از کرات ديگر که نيامده اند. هنوز بسياری از همان کسانی که انقلاب کردند زنده هستند.
گفت : ولی نه اين مردم همان مردم نيستند. استحاله شده اند. امروز جرات نمی کنی به يکی شان بگويي بالای چشمت ابروست. از کسی نمی توانی انتقاد کنی
گفتم : اين مردم همان مردمند. ولی اگر انتقاد پذير نيستند به خاطر اين است که مديران انتقاد پذير ندارند. اگر مهربان نيستند به خاطر اين است که کسی به آن ها مهربانی نمی کند. اگر قانون گريز هستند به خاطر اين است که می بينند مديران جامعه به قانون وقعی نمی نهند.
گفت : اين ها بی تاثير نيست. ولی اين باعث نمی شود که به خاطر منافع خودمان پای بر روی هر چه عقيده ، قانون و انسانيت است بگذاريم.
گفتم : حق با شماست. چه کنيم؟
گفت : ایران کشوری کهن است و تمدنی دیرپای دارد. مردمانی نيز کوشا و مهربان داشته است. بايد به خودمان باز گرديم. بايد همانی باشيم که بوديم. ايرانی ها هميشه به مهرورزی شناخته می شده اند. اين نامهربانی ها لايق اين مردم نيست. خودمان باشيم.
مجال سخن به من نداد و ادامه داد: اين حديث را از امام علی شنيده ای که می فرمايد :" آن چه را بر خود نمی پسندی بر ديگران نپسند و آن چه را بر خود می پسندی بر ديگران بپسند.
گفتم : شنيده ام.
گفت : اگر ما مردم به همين يک حديث عمل کنيم. بسياری از مشکلاتمان حل می شود.
و بعد مثال زد: اگر می خواهيم کارمان در اداره ها فوری انجام شود ما نيز در هر کاری هستيم کار مردم را راه بيندازيم. اگر از کسی که نوبت را رعايت نمی کند شاکی می شويم خودمان چون او نباشيم. اگر از دروغ بدمان می آيد خودمان دروغ نگوييم. و او گفت و گفت وگفت و....گفت.
گفتم : ادامه نده . راست می گويي. بايد از خودمان شروع کنيم.
او خداحافظی کرد و رفت و من ماندم و مرور خاطراتم و اين سوال از خودم که تا کنون چند بار به اين حديث امام علی عمل کرده ام؟
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 10:47  توسط نقی عبدالجوادی دستجردی
|
گفت : من اصلاح طلبم.
گفتم : آفرین ولی کدام اصلاح را می طلبی؟
گفت : زیاد بدان فکر نکرده ام؟
گفتم : پس برو فکر کن. بعد بطلب.
گفت : ولی می گویند اصلاحات چیز خوبی است.
گفتم : تا چه باشد. تو هنوز نمی دانی چه می خواهی و به دنبال چیستی. پس بی خود با شعارهایت خلق الله را سر کار نگذار.
گفت : ولی خلق الله هم همین را می خواهند.
گفتم : کدام را؟ مردم بیش تر به فکر نان اند. پس مردمی که از بامدادان تا شامگاهان به دنبال لقمه ای نان اند دیگر وقتی برای اندیشیدن به خواسته های شما را ندارند. اگر می خواهید نانوا نان خوبی بپزد. معلم خوب درس بدهد و کارمند خوب کار کند باید نان اش مهیا و خانه اش گرم باشد.
می خواست باز بگوید ولی حرفی برای گفتن نداشت.
ولی من باز گفتم : اگر اصلاح می خواهید و اگر به فکر این کشور و مردم اش هستید به جای شعار عملا اصلاح طلب باشید.
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 10:32  توسط نقی عبدالجوادی دستجردی
|